ميبرم لذت من از آب و هواي روستا
کوه و دشت و چشمه و بانگ ونواي روستا
صبحدم بيدار ميگردم من از بانگ خروس
تا کنم رو سوي درگاه خداي روستا
ميبرم لذت من از آواز چوپانش ولي
لذتي بس بيشتر از کدخداي روستا
گله مي آيد ز دشت و کوچه ها پر مي شود
از صداي بع بع بزغاله هاي روستا
گاو با گوساله و بزغاله و مرغ و خروس
پرسه هر يک ميزنند در لابلاي روستا
کربلايي اصغر و مش قاسم و حاجي رجب
پير مردان غيور و باصفاي روستا
دخترانش شال مي بندند دور سر که هست
در ميانش مهره اي از کهرباي روستا
در اتاقي گرم گرد کرسي و مادر بزرگ
قصه ميگويد براي بچه هاي روستا
ميرسد درصبح باران عطر و بوي کاهگل
از در و ديوار و بام هر سراي روستا
هست بازار طلا در روستا بي جلوه چون
خرمن گندم بود کوه طلاي روستا
در عروسي بارها ديدم که شبها همچو ماه
مي درخشد دست داماد از حناي روستا
از زنانش درس عفت بايد آموزيم هست
مايه عز و شرف حجب و حياي روستا
هر چه ميگردم درون شهر مي بينم که نيست
آن کلاه و گيوه و شال و قباي روستا
بنده «سيمرغم »نمي خواهم ببينم هيچ وقت
خشکي و ويراني و مرگ و فناي روستا
برچسب:
نویسنده: آراد ابراهیمی