
وفا به عهد
پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سرباز
پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.از او پرسيد:
((آيا سردت نيست؟)) نگهبان پير گفت:((چرا اي پادشاه ولي لباس گرم
ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت:((من الآن داخل قصر مي روم و
مي گويم يکي از لباس هاي گرم مرا برايت بياورند.))
برچسب:
نویسنده: آراد ابراهیمی